اتفاق جالب
گل مامان
پریشب ساعت ٣.١٥ از خواب بلند شدی و با گریه میگفتی میخوام برم پیش عمه زهرا ،برم پیش عمه زهرا .بابایی بنده خدا هم که تو اوج خواب بود بلند شو و شمارو برد دستشویی و یه نگاه به ساعت انداخت و به من گفت وای الی خواب موندیم بلند شو ساعت ٦.١٥ هست و سریع شمارو اماده کرد و برد پایین تا تو بغل عمه جون بخوابی .بعد دوباره منو صداکرد که چرا بیدار نشدی و دیرمون شد و ساعت زنگ نزده و ....که من با نگاه ساعت متوجه شدم بابایی اشتباه دیده و ساعت ٣.١٥ نصفه شبه .
راستی میخوام از یکی از عادتهای شما موقع خواب بگم
همیشه موقع خواب دستت رو میکنی تو آستین مامان و اروم اروم به سمت بالا میری و تا بازوی منو میگیری همونجا دستتو میذاری تا خوابت ببره . دوست داری که دستام خنک باشه چون هی میپرسی سرده سرده؟
این کارو رو عزیز وعمه زهرا هم انجام میدی چون اونا مامانای دوم و سوم شما هستند و در نبود من با اونا هستی .پسرم منو ببخش که علی رغم میل باطنی نصف روز پیشت نیستم 


اتفاق جالب
